تبليغاتX
مهتاب شبانه

مهتاب شبانه

       

                     اشک بهترین پدیده دنیاست

           ولی تازیباترین چیزها رو از انسان نگیره

                خودشو تقدیم نمی کنه.......

              امیدوارم برای چیزی اشک بریزیم

            که لایق اشکهای زیبای ما   باشه.

 

 

+نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت1:17توسط سحر | |

.

 بعضی وقتها چنان احساس خوشحالی می کنیم که

انگشتای دستمون از شادی به قلقلک میافتن،  پوست

صورتمون از هیجان باز میشه ،بعضی ها هم که لپشون

گل می ندازه ،   بعضی خاطرها واسه همه ما همیشه

خیلی شیرینن و هیچ وقت بایگانی نمیشن ، مگه نه؟!  

 تا حالا سعی کردی خاطره ساز باشی ؟

 به نظر من خیلی می چسبه از ذهن کسی پاک نشیم

سخت نیست  ،   بیاین از همین الان به همدیگه خاطره

هدیه کنیم .  من منتظرتونم...

اینم ۱دنیا صمیمیت هدیه به شما دوستای مهربونم

+نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت16:6توسط سحر | |

.

نمی دانم چه می خواهم خدایا

به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جوید نگاه خسته ی من

چرا افسرده است این قلب پر سوز

ز جمع آشنایان می گریزم

به کنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تیرگی ها

به بیمار دل خود می دهم گوش

گریزان از این مردم که با من

به ظاهر همدم و یکرنگ هستند

ولی در باتن از فرط حقارت

به دامانم دو صد پیرایه بستند

از این مردم که تا شعرم شنیدند

به رویم چون گلی خوشبو شکفتند

ولی آ ن دم که در خلوت نشستند

مرا دیوانه ای بدنام گفتند

دل من ای دل دیوانه ی من

که می سوزی از این بیگانگی ها

مکن دیگر ز دست غیر فریاد

خدا را بس کن این دیوانگی ها

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت11:54توسط سحر | |

.

 

          امشب حال عجیبی  دارم

      انگار دوباره کهنه هایه خاطراتم

             مرطوب شدن 

     خواسته بودم همدمی باشم

        واسه یک دل دریایی

            مثل دل خودم

            انگار که نشد

           چاره ای نیست

    می گذرم اینبار هم به سادگی

           شاید باره دیگر

           شاید.........

+نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت1:58توسط سحر | |

.

 

 

در تمام طول تاریکی شب

سیر و سیرک ها فریاد زدند

ماه! ای ماه بزرگ....

در تمام طول تاریکی شب

شاخه ها با آن دستان دراز

که آنها آهی شهوتناک

سوی بالا می رفت

و نسیم تسلیم

به فرامین خدایانی نشناخته و مرموز

و هزاران نفس پنهان،در زندگی مخفی خاک

و در آن دایره ی سیار نورانی،شب تاب

دغدغه در سقف چوبین

لیلی در پرده

غوکها در مرداب

همه با هم، همه با هم یکریز

تا سپیده دم فریاد زدند:

ماه !ای ماه بزرگ....

در تمام طول تاریکی

ماه در مهتابی شعله کشید

ماه در دل تنهایی شب خود بود

داشت در بغض طلایی رنگ خود می ترکید. 

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت23:32توسط سحر | |

.

همهیه زندگیم پاییز است

نه بدان معنا که در آن می خشکند

من در این شهر به فصلی عاشقم

فصلی از جنس طلا

و به اندازه یک خواب رها می گردم در قدمگاه خیابان هایه پوشیده ز برگ

خزانی را  که در چلچله اش چشم گشودم به جهان    دوست می دارم               

وزش بادی تند که در ان لحظه مرا به آغوش کشید      دوست می دارم

تنه من قربانیه یک هوس است

و خزان مادر این تولد است

بر کف بازار نمناک خزان                

 می خرم برگی را که هیچ خریدارش نیست

بویه برگی سالخورده به مشامم  

  رنگه آزادی می بخشد 

در سکوته این خزان رقصیدم

با نسیم و برگ و آتش آمیختم

آه    که من خوشبختم به این آزادی

اشکهایم سرازیر می شود گاهی به هنگامه دویدن در میان چاله هایه خیسه بارانش

و من به وسعته تمامیه این عشق دستهایم را می کشایم

و به دوره پیچکه افسونگر تن می پیچم

و به شوقی کودکانه

پا میکوبم .............................. پا میکوبم..................

بر زمینه تر

لذت خش خشه برگها را درخت

ساعت ها می بخشد به من بی منت

او به من می نگرد با حسرت

و تکانی می دهد پایش را به زیره خروارها خاکه مرده

گنگ گشتم من در این شوقه نهان و نمی دانم چه می خواهد درخت

چشم می دوزم به مردی که برگهایه نارنجی را برایه جرعه ای گرما

به آتش می کشد از فرطه سرما

من در آن آتش سرد میشنوم فریاد را

که تنه برگها می نالند

سوختم سوختم از آتش نامردان

از کناره آدمکها می خزم آرام آرام

و به انتهایه این خلوتگاه چشم می دوزم

شاخه هایه درختانه خدا را می نگرم

که به تاّظیمه هر ادم مشغولن نا خو د آگاه

خطه ممتدی میانه انهاست که مرا می خواند

به انتظاره رفتن بینه این ادمها

که به ظاهر می روند بی توجه به درختان

من در این فصل زندگی خواهم کرد

من در این شوق   نقش خواهم بافت

بر نگاهه پاییز رنگ خواهم باخت

و حسد خواهم برد تا ابدییت به این زیبایی

من نگاهم را به چشمانه سیاهه هر زمستانی نخواهم باخت.

شعر:سحر     تقدیمی به شما دوستای خوبم

+نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت23:35توسط سحر | |

.

+نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت18:24توسط سحر | |

.

نمی خواستم تو بیافتی از چشام

نمی خواستم بمونی بازم به پام

نمی خواستم ببینم  اشک تو رو

عزیزم گریه دیگه بسه...........برو

عزیزم گریه دیگه بسه...........برو

نمی خواستم عشقمو ازت بگیرم

نمی خواستم تو بری................

بی تو بمیرم............................

نمی خواستم....... نمی خواستم

می دونستم تو بری تنها می میرم/

+نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت18:17توسط سحر | |

.

 

 گفتی از عشق بگو
گفتم دروغه
گفتی از دلت بگو
گفتم غروبه
گفتی یه قصه تازه واسه قلبه شکسته
که بشه مرحم دردام نشه بغض گلوی بسته
گفتم از عشق که گفتم گریه کردی
از دله تنگم که خوندم باور نکردی
قصه صادقانه دلم رو
تو به بازی گرفتی و یادم نکردی

شعر از اشکان

+نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت4:9توسط سحر | |

.

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت3:30توسط سحر | |

.